Zum Inhalt springen
PodcastsBücherشعر | با صدای شاعر

شعر | با صدای شاعر

Schahrouz
شعر | با صدای شاعر
Neueste Episode

400 Episoden

  • شعر | با صدای شاعر

    لایق شیرعلی | وطنم

    13.09.2026 | 5 Min.
    ▨ نام شعر: وطنم
    ▨ شاعر: لایق شیرعلی
    ▨ با صدای: لایق شیرعلی
    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    جان به قربانِ تو ای میهنِ خونین‌کفنم
    بودی بیت الشرفم، گشته‌ای بیت الحزنم

    دشمنت چهار طرف، اجنبی و خانگی‌اند
    تن‌تنها به چه نیرو صف اعدا شکنم؟

    دوست دشمن‌نسق و دشمن تو دوست‌نماست
    راست گویم؛ بپرانند ز چشم و دهنم

    تاجیک اندر وطن خویش چرا متهم است؟
    یا خطا رفته به تاجیک تولد شدنم؟

    همه خلقانِ دگر انجمن آراسته‌اند
    در سمرقند نشد ساخته نیم انجمنم

    گفت علامه‌ی اقبال که: برخیز ز خواب
    بزدلی گفت: فلانی‌ست مخاطب، نه‌منم

    آن یکی در خم طلّا سرِ خود کرد فرو
    دیگری گفت: بیا مهوش سیمین ذقنم

    آن یکی گفت: غمِ گاو و بز و بزغاله
    دیگری گفت: غمِ خانه و فرزند و زنم

    دامن کوه گرفتیم و دُمِ مرکبِ خویش
    رفت از دست، همه دامنِ دشت و دمنم

    ای خراسان! تو بگو ساحتِ ایرانویچ کو؟
    من از این فاجعه چون شکوه به یزدان نکنم؟

    کو دگر شعشعه‌ی دانش و فرهنگ بزرگ؟
    کو دگر کر و فر و نعره‌ی غلغل فکنم؟

    روز و شب از غم تو گریه‌کنان می‌سوزم
    تو به خون غرقه و من غرق ملال و محنم

    گریه‌ی من نه از آن است که درگاهم سوخت
    هم نه زان است که شد سوخته باغ و چمنم

    گریه‌ی من نه از آن است که بیچاره شدم
    هم نه ز آن است که فرسوده بوَد پیرهنم

    گریَم از آن‌که تو را حکم به کشتن کردند
    ای تو هم پایه و هم مایه انسان بُدنم

    گریَم از آن‌که ز بن مایه‌ی این قسمتِ تلخ
    من سخن گویم اگر؛ نیست کسی هم سخنم

    گریَم از آن‌که به ژرفای چنین فاجعه‌ای
    نشود خیره کس از هم‌نسب و هم‌وطنم

    گریَم از آنکه دو سه بی‌طرفِ بی‌شرفی
    به سرم سنگ ببارند که من دم نزنم

    گریَم از آن‌که تو تنهایی و من تنهاتر
    وطنم، آوطنم، آوطنم، آوطنم

    لایق شیرعلی
    به تاریخ ۱۸ فوریه ۱۹۹۶
  • شعر | با صدای شاعر

    رضا براهنی | هَـ ه

    08.09.2026 | 6 Min.
    ▨ نام شعر: هَـ ه
    ▨ شاعر:رضا براهنی
    ▨ با صدای: شاعر
    ♬ پالایش و تنظیم: شهروز
    ساندکلاد من
    ــــــــــــــــــــــــ
    همیشه ما گورستان‌های نو می‌آفرینیم اما
    دل مرا ببین که در گرو گورستان‌های کهنه‌ای ست که گورهاشان در خاک غربال می‌شوند
    زمان کشیده جهان را به توبره
    و ناگهان کسی از راه می‌رسد هزاره‌ی دیگر
    و بر مزار، سنگی و سقفی و نام و نشانی می‌افرازد
    و در برابر آن دو دست بر سینه به سنگ می‌نگرد می‌گرید شبیه من
    دفِ دلِ من از آن گورستان‌ها به رقص برخواهد خاست
    هَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه لَم‌لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل
    و با زبان و چشم بومی من می‌گرید
    چراکه گریه اصالت دارد در این زبان در این دو چشم
    هَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه لَم‌لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل
    و گئچدی، بوگئجه گئچدی، کیم ایدی، بولبولیدی
    و یا کی بیر گولیدی، گول، هَلای هَلهَله گَلگَل
    یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر؟
    هَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه لَم‌لَم، یاپیش الیمدن اگر!
    و ناگهان کسی از راه می‌رسد شبیه من:
    قاوال چالان، اوخی ین، باخچالاردا، داغ اتگینده،
    باغین دیبینده سنین عکسیوی تاپاندا، او عکسی، باساندا باغرینا گیزلین
    «دیلیم! دیلیم!» دی‌یَن، «ای حیف اولموشوم، یازیغیم
    گوزل دیلیم، نئجه باغریمدا یاندی، لاپ کوله دوندی شبیه من شبیه من!»
    زمان کشیده جهان را به توبره
    زمان کشیده جهان را به توبره
    یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر!
    قوجاخلادیم: «نه گوزلسن!» دئدی «دئمه من ئولوم!»
    دئدیم: «نه سنده ئولوم وار، نه واردی من بؤلوم!»
    و آغلادی
    قان آغلادی
    «الکدی گؤزلرین، آی گول، قیزیل گینه اَلـَنیر
    سنون بویاشلارووی لن، جانیم قانا بَلَنیر»
    دئدی: «دئمه، من ئولوم!»
    دئدی: «دئمه، من ئولوم!»
    دئدیم: «یاپیش!
    یاپیش قولومدام اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر شبیه من؟»
    هَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه لَم‌لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل
    هَلَه‌م
    هَلَه
    هَـ ه

    بو چنگی «رودکی» چالسین!
    بلوچون اوغلودا گلسین، او نازلی قیچکی چالسین!
    تارین دا «شهریار» آلسین، منیم یانیمدا اوتورسون
    و «حاج صادیق» قاوالی لن، برابریمده اوتورسون
    و پاوه زابله گئتسین، و بلخ تبریزه گلسین
    و چال قاوال سسی قاخسین، و چال قاول سسی قالسین
    و اوندا من دی یرَم: « هَـ ه! هَلَه‌ هَلَه‌م هَلَه‌‌م هَلَه هَلهَل
    و ایندی من دی ین اولدی
    و ایندی من دی ین اولدی
    چالانلاریم منه باخسین
    باغین دیبینده او عکسی باساندا باغریما گیزلین

    و ایندی من دی ین اولدی
    قان آغلادوخ هامی میز
    قان آغلادوخ
    دفِ دلِ من از آن گورستان‌ها به رقص برخواهد خاست
    دفِ دلِ من از آن گور
    و گوش کن تو به این توپراق! هزار سال!
    صدای چالقی از این ویران! هزار سال!

    یکی به سینه فشرد عکس کهنه‌ای از صورت تو را تهِ باغ گریست و هایهای شبیه من!
    هزار سال
    هَلَه‌م
    هَلَه
    هَـ ه

    دَه‌‌دَه‌م دَه‌دَه‌م دَه‌دَه قورقود دئدوخ دئدوخ هامی میز
    وَاَل اَلـَه اَل اَل اَل اَلَه اَلَه وئردوخ
    و یوللارین هامی سین باغلادوخ هزار سال
    هامی‌میز قان آغلادوخ هامی میز هزار سال
    هَلَه‌م
    هَلَه
    هَـ ه
    هَـ مَن

    ۱۳۷۱/۱۰/۱۰-۱۲ - تهران
  • شعر | با صدای شاعر

    نادر نادرپور | ویرانه‌ی قرون

    03.09.2026 | 4 Min.
    ▨ نام شعر: ویرانه‌ی قرون
    ▨ شاعر: نادر نادرپور
    ▨ با صدای: نادر نادرپور
    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز
    ـــــــــــــــــــــــــــــــ
    گویی سکوتِ قرن‌ها بود
    در دخمه‌های تیره‌اش، در آسمانش
    در ابرهایش، در شبانِ سهمگینش
    در بادهایش، در فضای بی‌کرانش

    چون نعره برمی‌داشت باد سرد مغرب
    گویی که برمی‌خاست بانگِ ارغنون‌ها
    آنجا که می‌افتاد روزی قهرمانی
    امروز می‌افتد به خاموشی ستون‌ها

    آنجا که روزی بال و پر می‌زد عقابی
    امروز شب‌کوری‌ست جنبان در سکوتش
    آنجا که زلف دختران در پیچ‌ و خم بود
    امروز، لرزد تار و پود عنکبوتش

    آن دخمه‌ها، آن سایه‌ها، آن آسمان‌ها
    وان رازدارانِ شگرفِ خلوت او
    آن خنده‌های باد در بیغوله‌ی شب
    وان غول‌ها در تیرگی هم صحبت او

    آن سقف‌ها ، آن پیشخوان‌ها، آن ستون‌ها
    آن طاق‌های ریخته در ظلمتِ شام
    آن برق چشم گربه‌های سهمگین‌روی
    وان نور اخترها در آفاق شبه‌فام

    آن کوره‌راه بی‌کرانه
    راهی که می‌لغزد به جنگل‌های خاموش
    راهی که می‌پیچد چو ماری بر تن شب
    راهی که می‌گیرد افق‌ها را در آغوش

    آن شعله‌های آتشِ دزدان دریا
    بر ریگ‌ها، بر ریگ‌های خشکِ ساحل
    در لابه‌لای تک‌درختانِ زمین‌گیر
    در سایه‌های قلعه‌های تیره‌گون‌دل

    این‌ها همه، می‌خواندم چون قاصدِ مرگ
    بار دگر با خنده‌ی پر مایه‌ی خویش
    من کیستم؟ بیگانه‌ای گم‌کرده مقصود
    یا رهروی ناآشنا با سایه‌ی خویش

    نادر نادرپور
    از کتاب چشم‌ها و دست‌ها
  • شعر | با صدای شاعر

    حسین منزوی | آخرین دیدار

    28.08.2026 | 5 Min.
    ▨ نام شعر: آخرین دیدار
    ▨ شاعر: حسین منزوی
    ▨ با صدای: حسین منزوی
    ▨ موسیقی: برف روی کاج‌ها از کارن همایونفر
    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز
    ــــــــــــــــ
    این شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچک‌ترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است.
    منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و می‌توانید بشنوید.
    ــــــــــــــــ
    خاکِ باران‌خورده آغشته‌ست با بویِ تنت
    باد، بوی آشنا می‌آورد از مَدفنت

    زنده‌ای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَد
    گر چه می‌دانم که ذره‌ذره می‌پوسد تنت

    عصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمان
    آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت

    مهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوز
    موج می‌زد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت

    «آخرین دیدار» گفتم؟ عذر می‌خواهم، عزیز!
    آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منت

    با دهانِ نیم‌باز، انگار می‌خواندی هنوز
    خیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنت

    صبح بود اما هوا دلگیر و بغض‌آلود بود
    آسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنت

    گل به سوکت جامه‌ی جان تا به دامان می‌درید
    باد در مرگ تو می‌زارید و می‌زد شیونت

    بی‌خزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرم
    آن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت
    {آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت}

    با تمام سروهایت دیده‌ام در بوستان
    با تمام ارغوان‌ها دیده‌ام در گلشنت

    نیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده است
    در همه جنگل، طنینِ نعره‌ی شور افکنت

    زنده‌ای و سیل خونت می‌کَنَد بیخ ستم
    ای تو فرهادی دگر، با تیشه‌ی بنیان کَنت

    حسین منزوی
    غزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی
    ــــــــــــــــ
    پی‌نوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.
  • شعر | با صدای شاعر

    معینی کرمانشاهی | ز یاد ما بردند

    23.08.2026 | 3 Min.
    ▨ نام شعر: ز یادِ ما بردند
    ▨ شاعر: معینی کرمانشاهی
    ▨ با صدای: معینی کرمانشاهی
    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز
    ـــــــــــــــــــــــــ
    کمالِ عشق و وفا را ز یادِ ما بردند
    جلالِ صدق و صفا را ز یادِ ما بردند

    چنین که رفت دو رنگی و بی‌مکافاتی
    مقامِ عدلِ خدا را ز یادِ ما بردند

    ز بس که گفته‌ی باطل ز ما طلب کردند
    حروفِ مدح و هجا را ز یادِ ما بردند

    به بت‌پرستیِ ما جلوه آن‌چنان دادند
    که قدرِ قبله‌نما را ز یادِ ما بردند

    ز لاشه‌خواری ما کرکسان، شگفتی نیست
    گر آستانِ هما را ز یادِ ما بردند

    چراغِ روشنِ دل را به بزمِ ما کشتند
    طبیب و درد و دوا را ز یادِ ما بردند

    چنان به کینه‌کشی داده‌اند رنگِ شتاب
    که صبرِ عقده‌گشا را ز یادِ ما بردند

    رحیم معینی کرمانشاهی
    مشهور به سخن سالار و متخلص به بهار
    از کتاب ای شمع‌ها بسوزید
Weitere Bücher Podcasts
Über شعر | با صدای شاعر
شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلی‌لیست‌‌ها را ببنید. برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید. 🔁 لینک کانال تلگرام https://t.me/schahrouzk 🔁لینک ساندکلاد https://soundcloud.com/shah-rouz
Podcast-Website

Höre شعر | با صدای شاعر, Einschlafen mit Büchern und viele andere Podcasts aus aller Welt mit der radio.de-App

Hol dir die kostenlose radio.de App

  • Sender und Podcasts favorisieren
  • Streamen via Wifi oder Bluetooth
  • Unterstützt Carplay & Android Auto
  • viele weitere App Funktionen
شعر | با صدای شاعر: Zugehörige Podcasts
Rechtliches
Social
v8.15.7 | © 2007-2026 radio.de GmbH
Generated: 9/13/2026 - 8:11:38 PM