425 Episoden
دعایت می کنم ، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی ، بی عشق نازیباست✨️💖 کیوان شاهبداغی✨️💖خوانش محمد مصدق
13.09.2026 | 6 Min.گاهی دعایم کن
دعایت می کنم ، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی ، بی عشق نازیباست
دعایت می کنم ،
با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشی
به لبخندی ، تبسم را به لب های عزیزی ، هدیه فرمایی
بیابی ، کهکشانی را ، درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم ، در آسمان سینه ات
خورشید مهری ، رخ بتاباند
دعایت می کنم ، روزی زلال قطره اشکی
بیابد راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهر
دعایت می کنم ، یک شب تو راه خانه خود ، گم کنی
با دل بکوبی ، کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم ، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آن
فاصله داری
و هنگامیکه ابری ، آسمان را با زمین ، پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را ، از نوازش های بارانی
دعایت می کنم
روزی بفهمی ، گرچه دوری از خدا
اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم ، روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسد
با عشق
بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی ، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی ، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پر کنی از حاجت و
با او بگویی :
بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناست
دعایت می کنم روزی
نسیمی ، خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم ، بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم وقتی به دریا می رسی
با موج ها ی آبی دریا ، برقص آیی
و از جنگل ، تو درس سبزی و رویش ، بیاموزی
بسان قاصدک ها ، با پیامی ، نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی ، بر تن عریان مسکینی ، بپوشانی
به کام پر عطش ، یک جرعه آبی ، بنوشانی
دعایت می کنم روزی بفهمی ،
در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودی
بیابی جای خود را ، در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب ، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را ، بیادآرد
دعایت می کنم عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی ، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق ؟
عاشق معشوق ؟
آری ، بگویی هیچکس
دعایت می کنم روزی بفمهمی ای مسافر ، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
ترا در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ، ای خوب من
گاهی دعایم کن
#کیوان_شاهبداغی
راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :
عضویت در کانال تلگرام:
#radioshereparsi
● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️
● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر
●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️
https://castbox.fm/va/2728449
✨️💖
✨️💖مثنوی : قسمت دوم حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت 💖✨️ایرج شهبازی
12.09.2026 | 10 Std. 21 Min.حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت
در شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ چرا نزدِ او می روی ؟ زیرا صدرِ جهان پادشاهی زودخشم و سخت کُش است . وکیل عاشق به ناصح می گوید : خموش باش که زنجیر عشق ، استوارتر از آن است که با تیغ اندرز تو گسسته شود . وکیل این را گفت و به راهِ خود اامه داد . پس از سپری شدن روزان و شبان بالاخره به بخارا رسید . همینکه دوستانش او را دیدند وحشت کردند و از سرِ دلسوزی بدو گفتند : زود پنهان شو که صدرِ جهان به قتلِ تو کمر بسته است . وکیل می گوید : مرا از کشته شدن مهراسانید که خود ، طالبِ آنم . این سخن را گفت و به جانبِ شاه حرکت کرد . اهالی شهر جملگی هراسان شدند و صحنۀ قتلِ فجیعِ او را در خیال می پروردند . وکیل بالاخره به اقامتگاهِ صدرِ جهان قدم می گذارد و همینکه او را می بیند مدهوش بر زمین می افتد . اطرافیان شاه می دوند ظرفِ آب و گلاب می آورند و به صورتِ او می زنند تا بهوش آید . امّا گویی که پرندۀ روح از قفسِ خاکی او پَر گشوده است . آنان نمی دانستند که بیهوشی او از عشق است نه چیز دیگر . صدرِ جهان که متوجه این لطیفه بود بدانست که بازگرداندن صحو و هشیاری بدو تنها با اکسیر عشق و محبت صورت بندد . پس او را بنواخت و به هوشیاری اش آورد .
راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :
عضویت در کانال تلگرام:
#radioshereparsi
● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️
● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر
●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️
https://castbox.fm/va/2728449
✨️💖مثنوی دفتر سوم 💖✨️ ساعد باقری 💖✨️گفت ای موسی ز من میجو پناه با دهانی که نکردی تو گناه 💖✨️
09.09.2026 | 16 Std. 54 Min.راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :
عضویت در کانال تلگرام:
#radioshereparsi
● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️
● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر
●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️
https://castbox.fm/va/2728449
✨️💖بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ی راه خویش گیرم ✨️💖 خوانش زهرا محمودی ✨️💖 ترجیع بند معروف سعدی
07.09.2026 | 26 Min.در کشتهٔ خویشتن نگه کن
روزی اگر افتد اتفاقت
تو خندهزنان چو شمع و خلقی
پروانهصفت در احتِراقت
ما خود ز کدام خیل باشیم
تا خیمه زنیم در وُثاقت؟
مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکن
عینی نَظَرَتْ و ما أَطاقَتْ
بس دیده که شد در انتظارت
دریا و نمیرسد به ساقت
تو مست شراب و خواب و ما را
بیخوابی بکُشت در تِیاقت
نه قدرت با تو بودنم هست
نه طاقت آن که در فراقت
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
آوَخ که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت
برگشتن ما ضرورتی بود
وآن شوخ به اختیار برگشت
پرورده بُدم به روزگارش
خو کرد و چو روزگار برگشت
غم نیز چه بودی ار برفتی؟
آن روز که غمگسار برگشت
رحمت کن اگر شکستهای را
صبر از دل بیقرار برگشت
عذرش بنه ار به زیر سنگی
سرکوفتهای چو مار برگشت
زین بحر عمیق جان به در برد
آن کس که هم از کنار برگشت
من ساکن خاک پاک عشقم
نتوانم ازین دیار برگشت
بیچارگیست چارهٔ عشق
دانی چه کنم چو یار برگشت؟
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هر دل که به عاشقی، زبون نیست
دستِ خوشِ روزگارِ دون نیست
جز دیدهٔ شوخ عاشقان را
بر چهره دوان، سرشکِ خون نیست
کوتهنظری به خلوتم گفت
«سودا مکن، آخرت جنون نیست»
گفتم «ز تو کی برآید این دود
کِت آتش غم در اندرون نیست؟»
عاقل داند که نالهٔ زار
از سوزش سینهای برون نیست
تسلیم قضا شود کزین قید
کس را به خلاص، رهنمون نیست
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟
آرام دل از یکی فزون نیست
گر بُکْشد و گر مُعاف دارد
در قبضهٔ او چو من زبون نیست
دانی به چه مانَد آب چشمم؟
سیماب، که یک دمش سکون نیست
در دهر وفا نبود هرگز
یا بود و به بخت ما کنون نیست
جان برخیِ روی یار کردم
گفتم «مگرش وفاست»، چون نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
در پای تو هر که سر نینداخت
از روی تو پرده بر نینداخت
در تو نرسید و پی غلط کرد
آن مرغ که بال و پر نینداخت
کس با رخ تو نباخت اسبی
تا جان چو پیاده در نینداخت
نفزود غم تو روشنایی
آن را که چو شمع سر نینداخت
بارت بکشم که مرد معنی
در باخت سر و سپر نینداخت
جان داد و درون به خلق ننمود
خون خورد و سخن به در نینداخت
روزی گفتم کسی چو من جان
از بهر تو در خطر نینداخت
گفتا «نه، که تیر چشم مستم
صید از تو ضعیفتر نینداخت»
با آن که همه نظر در اویم
روزی سوی ما نظر نینداخت
نومید نیَم که چشمِ لطفی
بر من فِکَند؛ وگر نینداخت
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
ای بر تو قبای حُسن چالاک!
صد پیرهن از محبتت چاک!
پیشت به تواضعست گویی
افتادن آفتاب بر خاک
ما خاک شویم و هم نگردد
خاک درت از جبین ما پاک
مهر از تو توان برید؟ هیهات
کس بر تو توان گزید؟ حاشاک
اول، دلِ برده باز پس ده
تا دست بدارمت ز فِتراک
بعد از تو به هیچ کس ندارم
امّید و زِ کس نیآیدم باک
درد از جهت تو عین داروست
زهر از قِبَل تو محض تریاک
سودای تو آتشی جهانسوز
هجران تو ورطهای خطرناک
روی تو چه جای سحر بابِل؟
موی تو چه جای مار ضحاک؟
سعدی! بس ازین سخن، که وصفش
دامن ندهد به دستِ ادراک
گَرد ارچه بسی هوا بگیرد
هرگز نرسد به گِردِ اَفلاک
پای طلب از روش فرو ماند
میبینم و حیله نیست اِلّاک
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
ای چون لب لعل تو شکر نی
بادام چو چشمت ای پسر! نی
جز سوی تو میل خاطرم، نه
جز در رخ تو مرا نظر نی
خوبان جهان همه بدیدم
مثل تو به چابکی دگر نی
پیران جهان نشان ندادند
چون تو دگری به هیچ قرنی
ای آن که به باغ دلبری بَر!
چون قد خوش تو یک شجر نی
چندین شجر وفا نشاندم
وز وصل تو ذرهای ثمر نی
آوازهٔ من ز عرش بگذشت
وز درد دلم تو را خبر نی
از رفتن من غمت نباشد
از آمدن تو خود اثر نی
باز آیم اگر دهی اجازت
ای راحت جان من! وگر نی
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
شد موسم سبزه و تماشا
برخیز و بیا به سوی صحرا
کآن فتنه که روی خوب دارد
هر جا که نشست، خاست غوغا
صاحبنظری که دید رویش
دیوانهٔ عشق گشت و شیدا
دانی نکند قبول هرگز
دیوانه حدیث مردِ دانا
چشم از پی دیدن تو دارم
من بیتو خَسَم کنار دریا
از جور رقیب تو ننالم
خارست نخُست بار خرما
سعدی غم دل نهفته میدار
تا مینشوی ز غیر رسوا
.....
✨️💖
https://t.me/radioshereparsi/2084
راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :
عضویت در کانال تلگرام:
#radioshereparsi
● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️
● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر
●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️
https://castbox.fm/va/2728449
✨️💖مثنوی :حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت💖✨️قسمت اول✨️💖 ایرج شهبازی
05.09.2026 | 10 Std. 10 Min.حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت
در شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ چرا نزدِ او می روی ؟ زیرا صدرِ جهان پادشاهی زودخشم و سخت کُش است . وکیل عاشق به ناصح می گوید : خموش باش که زنجیر عشق ، استوارتر از آن است که با تیغ اندرز تو گسسته شود . وکیل این را گفت و به راهِ خود اامه داد . پس از سپری شدن روزان و شبان بالاخره به بخارا رسید . همینکه دوستانش او را دیدند وحشت کردند و از سرِ دلسوزی بدو گفتند : زود پنهان شو که صدرِ جهان به قتلِ تو کمر بسته است . وکیل می گوید : مرا از کشته شدن مهراسانید که خود ، طالبِ آنم . این سخن را گفت و به جانبِ شاه حرکت کرد . اهالی شهر جملگی هراسان شدند و صحنۀ قتلِ فجیعِ او را در خیال می پروردند . وکیل بالاخره به اقامتگاهِ صدرِ جهان قدم می گذارد و همینکه او را می بیند مدهوش بر زمین می افتد . اطرافیان شاه می دوند ظرفِ آب و گلاب می آورند و به صورتِ او می زنند تا بهوش آید . امّا گویی که پرندۀ روح از قفسِ خاکی او پَر گشوده است . آنان نمی دانستند که بیهوشی او از عشق است نه چیز دیگر . صدرِ جهان که متوجه این لطیفه بود بدانست که بازگرداندن صحو و هشیاری بدو تنها با اکسیر عشق و محبت صورت بندد . پس او را بنواخت و به هوشیاری اش آورد .
راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی " به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :
عضویت در کانال تلگرام:
#radioshereparsi
● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️
● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر
●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️
https://castbox.fm/va/2728449
✨️💖
Weitere Belletristik Podcasts
Trending Belletristik Podcasts
Über https://t.me/radioshereparsi رادیو شعر پارسی
سلام دوستان همراه.......شاعران پارسی زحمات زیادی جهت خلق اشعار بی نظیر و بی بدیل پارسی نمودند اما به دلایل مختلف از جمله ضیق وقت در جهان مدرن امروز بسیاری از این آثار خارج از دسترس دوستداران فرهنگ و ادبیات فارسی قرار گرفته است . در این پادکست سعی براین است تا بقدر بضاعت از این سرچشمه ی عسل نوشیده به دوستداران شعر و غرل بنیوشانم .💖💖 محمد مصدق فروردین ۹۹
کانال تلگرام جهت دسترسی به فایلهای صوتی : https://t.me/radioshereparsi
تماس با ادمین :
https://t.me/mohammadmosadegh
Podcast-WebsiteHöre https://t.me/radioshereparsi رادیو شعر پارسی, Auf der Spur - ARD Ermittlerkrimis und viele andere Podcasts aus aller Welt mit der radio.de-App

Hol dir die kostenlose radio.de App
- Sender und Podcasts favorisieren
- Streamen via Wifi oder Bluetooth
- Unterstützt Carplay & Android Auto
- viele weitere App Funktionen
Hol dir die kostenlose radio.de App
- Sender und Podcasts favorisieren
- Streamen via Wifi oder Bluetooth
- Unterstützt Carplay & Android Auto
- viele weitere App Funktionen


https://t.me/radioshereparsi رادیو شعر پارسی
Code scannen,
App laden,
loshören.
App laden,
loshören.






























